خبر از کوهْ فروریخته جنگل می گفت

خون و آتش به هم آمیخته، جنگل می گفت

دره در دره سر شانۀ جنگل خورشید

می رود می رود از خانۀ جنگل خورشید

سیل در همهمۀ رود به خود می پیچد

دره یک لحظه نیاسود، به خود می پیچد

پشت پامیر ز سنگینی اندوه شکست

غم بزرگ است گمانم کمر کوه شکست

سرور قافله آن قله نشین کرده سفر

و کهنسالْ سپیدارِ زمین کرده سفر

چه سبکبال چه بی باک از اینجا می رفت

آفتابی که سر شانۀ دریا می رفت

شیر مردا سفر عشق مبارک باشد

عاشقا بال و پرِ عشق مبارک باشد

وای از این روز، چه روزی است چه بد می گذرد

ناجوان مردی ایام ز حد می گذرد

دل ز خون پر شده احوال جگر بر هم شد

ماتم آمد به سر ماتم و غم در غم شد

هر کجا پارۀ از پیکر او جلوه گر است

قدم اندر قدم همسنگر او جلوه گر است

سر اگر رفت ولی سنگر او پا بر جاست

قدم اندر قدم همسنگر او پا بر جاست

کوه ها قصه نویس دل دریا نوشش

دشت ها مرثیه سازان لب خاموشش

به عقابی که ز صیاد نترسید سلام

به درختی که به هر باد نلرزید سلام

***

لحظه ای سر نگذارد به زمین هندوکش

ایستاده است سرافرازترین هندوکش

چشم بد دور از این قوم که روئینه تنند

نامداران کمر بسته و دشمن شکنند

سنگ و ریگی که در این بادیه، آتش خیز است 

دشت و کهسار کهن قلعه سیاوش خیز است

***

پایمردی اگر افتاد که بر می خیزد؟

بعد افتادن فریاد که بر می خیزد؟

 هر که با عشق نجوشید به دارش بزنید

هر که با ماست به شمشیر عیارش بزنید

هر که شمشیر به نانی بدهد مرگش باد

غیرتش را به فلانی بدهد مرگش باد

نکند زینت دیوار شود خنجرتان

نکند طعمۀ زنگار شود خنجرتان

بیشه از عربدۀ شیر مبادا خالی

وز درخشیدن شمشیر مبادا خالی

قد شمشیر شما تا به ابد خم نشود

سایۀ تیغ شما از سر ما کم نشود

از پس گردنه شمشیر فرو می آید

پسر قلۀ پامیر فرو می آید

بعد او هر چه درخت است به پا می خیزد

کوه پامیر به خون خواهی ما می خیزد


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

از فضایی سرد می گویم سخن

بشنوید از درد می گویم سخن

سایۀ نامرد، دنبال من است

کاروانی درد دنبال من است

من ز درد آباد پر آوازه ام

زخمدار زخم هایی تازه ام

سرزمین لاله میراث من است

زخم چندین ساله میراث من است

می شمارم نبض کند جاده را

کوچه های از نفس افتاده را

بخت من با شب تفاهم کرده است

سایه ام خورشید را گم کرده است

کوچۀ غربت به سنگم می زند

اتهام رنگ رنگم می زند

دردهایم را خیالی گفته اند

صِحَّتم را احتمالی گفته اند

یاد باد آن خاکها، آوارها

قامت بشکستۀ دیوارها

هیچ کس محو بهشت من نشد

آشنا با سرنوشت من نشد

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

اشکهایم را کسی باور نکرد

ابرها طرح شکستم ریختند

آب سردی روی دستم ریختند

غربت یوسف به سودایم گرفت

دامن مکر زلیخایم گرفت

هستی ام، در وحشتی دیجور ماند

مثل آیینه به دست کور ماند

باز ما و کاروانی دردمند

جاده ای تاریک و شب هایی بلند

زخم پایم از حضور سنگ نیست

خستگی از جوشش فرسنگ نیست

زادۀ دردیم، بی دردی بس است

خسته ام بسیار، خونسردی بس است


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

در ازدحام شب تیره، ماه پیدا نیست

دلیل قافله و شمع راه پیدا نیست

ز سوز آتش دل آه آتش آلود است

جهان به دیدۀ من خانه ای پر از دود است

ببار ابر دو چشمم که وقت طوفان است

بتاز نالۀ سرکش که گاه جولان است

حدیث سوگ تو در واژه ها نمی گنجد

غم بزرگ تو در قلب ما نمی گنجد

دلم ز آتش این سوگنامه می سوزد

زبان و دست و قلم زین چکامه می سوزد

کجاست موسی عمران که طور تاریک است

ز خاک تا دل دریای نور تاریک است

چه رفته است که خون حسین در جوش است

چه رفته است که پیر خمین خاموش است

ز روح آینه دوری نمی توانم کرد

در این فراق صبوری نمی توانم کرد

به دور دست کویریم و در به در ماندیم

پرنده های غریبیم و از سفر ماندیم

اجل نمی شنوی از چه رو نوای مرا

بگو بگو به کجا بردی آشنای مرا

اجل به جای سرای دل زمانۀ ما

چه می شد آه سری می زد ار به خانۀ ما

دگر که دور کند بعد از این کدورت ما

دگر که دست نوازش کشد به صورت ما

که با غریبیِ فیضیه همنوا گردد؟

که با خموشی گلدسته همصدا گردد؟

ز ارتحال تو چشم ستاره خون بارید

به جای بانگ اذان از مناره خون بارید

حدیث سوگ تو در واژه ها نمی گنجد

غم بزرگ تو در سینه ها نمی گنجد

دلم ز آتش این سوگنامه می سوزد

زبان و دست و قلم زین چکامه می سوزد

خروش خون تو در رگ رگِ زمان جاری است

طنین نبض تو در پیکر جهان جاری است


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

هلا ز سورۀ نور آیۀ سحر خوانید

هزار مرتبه این آیه را ز سر خوانید

سپیده از سرِ دیوار می دهد آواز

که بالِ شومِ شبِ تیرهْ مانده از پرواز

صدای پای سحرگه ز دور می آید

از انتهای شب آواز نور می آید

که بر سپاه شب آهنگ آفتاب زنید

هنوز فاصله دارید، هان! رکاب زنید

هلا! سوارِ سحر، ای حماسه سازْ به پیش

که هست قافله ات را ره دراز به پیش

هلا مجاهد توفان سوار دریا نوش

ستیغ کو ه کهنسال آسمان بر دوش

هلا به پشت براق عروج بنشسته

سوار چابک دستار بر کمر بسته

تو بر فراز بلندای عشق خانه زدی

تو دل به پهنۀ دریای بی کرانه زدی

قرینۀ سحری بامداد را مانی

بر اسب حادثه ها گردباد را مانی

هلا به پشت براق عروج بنشسته

سوار چابک دستار بر کمر بسته

تو آفتاب دلی با سحر هم آغوشی

شهاب گرمْ رکابی، شراره بر دوشی

خدنگ صاعقه بر خرمن سحاب زدی

به فرق شام سیه تیغ آفتاب زدی

شب از صفیر فشنگت جراحتی دارد

خروش خشم تفنگت صراحتی دارد

هنوز بوی غباری ز دور می شنوم

نوای وسوسه باری ز دور می شنوم

به هوش باش که نامردمان بکار شدند

حرامیان همه با یکدگر سوار شدند

هنوز حیله ترا دست در گریبان است

زمام قافله در اختیار توفان است

به نام شیعه و سنی به حیله می کوشند

پیِ جدایی اهل قبیله می کوشند

درین سفر همه باید که همسفر گردیم

بسان قطره به آغوش بحر برگردیم

قسم به خلوت شبهای شاهدانِ سحر

به لحظه های عروج مجاهدانِ سحر

قسم به مردی مردان، قسم به خون شهید

به سوگ لاله کزان پشت سروِ باغ خمید

قسم به گریۀ گلهای دسته دستۀ باغ

به نوحه خوانیِ مرغان پرشکستۀ باغ

قسم به نالۀ شبگیر عاشقان اسیر

قسم به ضجۀ مجروح ماندهْ در زنجیر

قسم به سورۀ اشک و به آیۀ ماتم

به واژه واژۀ منشورِ بی نهایت غم

قسم به لحظۀ قرآن و آب و آیینه

به واپسین نگه عاشقان دیرینه

که تا ز شاخۀ وحدت شکوفه سر نزند

سپیده بر در شام قبیله در نزند


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

کاروانی شکسته آهنگیم

زخمْ بر دوش و داغ در چنگیم

جنگلِ زخم دیده را مانیم

باغ توفان رسیده را مانیم

همنفس، همصدای زنجیریم

از قدیم آشنای زنجیریم

ما و زنجیر و شب هم آغوشیم

یک جهان ناله ایم و خاموشیم

ناخوش آواز و خسته ایم امشب

بیکس و دل شکسته ایم امشب

از گُلِ غصه باغ مالامال

سینه از درد و داغ مالامال

ناله ها سینه سینه در زنجیر

در گلو گشته اند غافلگیر

نشود لحظه یی جدا از هم

دست تابوت و شانه ها از هم

شهرهامان خراب و خاموشند

کوچه در کوچه زخم بر دوشند

مثل برگیم روی شانۀ باد

آی سردرگمی سرت بر باد

***

در حصار شکنجه ها بودیم

دلِ مجروح بود و ما بودیم

آتش مرگ از فضا می ریخت

آسمان آسمان بلا می ریخت

خبر ناگوار و شوم آورد

اجل از چارسو هجوم آورد

دست پاییز و دامن گل بود

باغ در باغ مدفن گل بود

هر دم از خشم بادها چون بید

دست و پای بهار می لرزید

هر کجا تخم زخم پاشیدند

صورت باغ را خراشیدند

از عطش رود رود خاکستر

چشمه در چشمه بود خاکستر

***

باز ماییم و باغ یخ زده ای

کشت بی حاصل و ملخ زده ای

روزها، روزهای پاییزند

حسرت آلوده و غم انگیزند

ابر با آفتاب در جنگ است

زین سبب دست آسمان تنگ است

جوی پامال سنگ و خاک شده

آب از تشنگی هلاک شده

زخم ها ناخوشند در آنجا

سخت آدم کُشند در آنجا

نا خوش آواز و خسته ایم امشب

بیکس و دل شکسته ایم امشب

آه گم کرده منزلیم افسوس

از سرانجام غافلیم افسوس

ما و این کاروان خسته و لنگ

ما و این جاده های بی فرسنگ

شهرهامان خراب و خاموشند

کوچه در کوچه زخم بر دوشند

***

زخم آیینه دار کوچۀ ماست

مایۀ اعتبار کوچۀ ماست


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

هلا! نه گاه درنگ است، باره بربندید

به خصم حوصله تنگ است، باره بربندید

چو پای ماند ز رفتار باز باید رفت

گَر انتهاست سرِ دار، باز باید رفت

ز عمق حادثه بوی نبرد می آید

ببین که نعرۀ مردان مرد می آید

هلا! به معرکۀ مرگ پا نهاده بمیر

بیا! نه گاه درنگ است، ایستاده بمیر

شمار زخم تو را تازیانه می داند

و خشم خون تو را رودخانه می داند

عنانِ رخشِ خطرْ پویْ چون بدست شماست

شکست قلعۀ این قوم در شکست شماست

هلا! که سرخی خورشیدِ بامداد از ماست

و پیشتازترین بیرق جهاد از ماست

بگو به خصم که ما را ز مرگ پروا نیست

"کسی که کشته نشد از قبیلۀ ما نیست"

من از غریبی گلهای باغ می گویم

و از نهایت صد سینه داغ می گویم

ببین که لاله در این جا کبود می میرد

و در قبیلۀ ما هست بود می میرد

ز کوچه کوچۀ ما بوی مرگ می آید

صدای ناله از آن سوی مرگ می آید

***

بخوان حدیث مرا، راست گفته ام ای دوست

هر آنچه حرف دل ماست، گفته ام ای دوست

ببین که حادثه انکار می شود امشب

و فصل فاجعه تکرار می شود امشب

هزار فتنه در این قلّه دیده بان دارد

به سر هوای شبیخون کاروان دارد

در این معامله بازار دیگران گرم است

و خانۀ نفس زود باوران گرم است

دگر ز قافله بانگ جرس نمی شنوم

چرا صراحتی از هیچ کس نمی شنوم

نه آنگه است که ناکس رفیق راه شود

و یا که خانۀ بیگانه وعده گاه شود

نه آنگه است که جغد نفاق پر گیرد

به شعله های تعصب قیام در گیرد

نه آنگه است که فریاد را گلو گیریم

به وعده های خدایان خصم خو گیریم

در این مقابله با خصم کوتهی ننگ است

به دزد قافله ننگ است همرهی، ننگ است

که میر قافله با رهزنان سفر نکند

کسی به کشتی بی بادبان سفر نکند


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

به قله های ظفر، نقش پای من باقی است

هنوز در دل جنگل، صدای من باقی است

هنوز صاحب بازوی آهنینم من

و سرفرازترین کوه این زمینم من

حریف من نه صف کوه آهن است اینک

که مشتهای گره خورده با من است اینک

پیام خشم مرا طبل جنگ می گوید

و حرف های دلم را تفنگ می گوید

کسی که پنجره ها را گشود من بودم

به روز حادثه، گر کس نبود، من بودم

من از دیار تفنگم، دگر چه می پرسی؟

و آزمودۀ جنگم، دگر چه می پرسی؟

***

هنوز حیلۀ رنگ است در مقابل من

و فتنه های فرنگ است در مقابل من

چه تیغ ها که نجنگیده در غلاف شدند

چه دست ها که نِشَستند و کینه باف شدند

چه شد که توسنِ مردانگی ز پا افتاد

تبسم از لبِ برّانِ تیغ ها افتاد

چه شد که قلعه فرو ریخت، شب شبان را خورد

و آفت آمد و سیب درختمان را خورد

چه شد که معجزۀ نیل را ندانستیم

و قدر سنگ ابابیل را ندانستیم

چه شد که لنگر تردید را به آب زدیم

و چشم های سحر خیز را به خواب زدیم

چراغ ها نه چراغ، اژدهای سوزان است

به عزم سوختنِ ریشۀ درختان است

دعا که بوی اجابت نمی دهد از ماست

نفس که سوز جراحت نمی دهد از ماست

و در نماز اگر قبله را شکافته ایم

به خلوت از نخ تسبیح، سفره بافته ایم

هنوز، حیلۀ رنگ است در مقابل من

و فتنه های فرنگ است در مقابل من

شبان این رمه خواب است و گرگ شب، بیدار

نظام گله خراب است و گرگ شب بیدار

شما که خصم ندیده به ده گریخته اید

به روی دهکده مان خاک مرگ ریخته اید

ندیده ایم ... ولی آنچه ادعای شماست

که ده برابر آن، مزد آسیای شماست

به روز حمله، مرا سرفکنده مپسندید

و خصم نیمه نفس را برنده مپسندید

شب و سکوت، شما را به خواب خواهد برد

هر آنچه بند که بستید، آب خواهد برد

خلاصه موسم جنگ است، بشنوید ای قوم

و فصل آهن و سنگ است، بشنوید ای قوم

همان دم است که با هم به جنگ بر گردیم

به پای صحبت گرم تفنگ بر گردیم


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی

یا محمد ز زمین طبل عزا می شنوم

بغض تلخی است که از حنجره ها می شنوم

یا محمد اثر فتنه پدیدار شده

دیده بگشای دگر باره زمین خوار شده

بتگران سینه سپر کرده پیمبر شده اند

سفله ها چشم فروبسته ابوذر شده اند

سامری سرْ سرِ گمراهی مردم دارد

با شیاطین قسم خورده تفاهم دارد

جهلِ نو باز کمر بسته به آزار زمین

باز با بولهب افتاده سر و کار زمین

فتنه برخواسته و قافله سالار شده

و جهان دست خوشِ مشت جهانخوار شده

یا محمد شب و تشویش تبانی دارند

دستۀ شب زدگان وسوسه خوانی دارند

ماکیان را همگی بردۀ خود می خواهند

خاک را جمله سراپردۀ خود می خواهند

یا محمد کرۀ خاک فریبستان شد

حق ما هست ولی ملعبۀ شیطان شد

من و تو فاتح دینیم بیا خود باشیم

وارث اصل زمینیم بیا خود باشیم

لیک چون سبحۀ بگسسته ز هم تیت و پریم

به مراد دل دشمن به پیِ یکدگریم

خون خورشید اگر ریخته شد دم نزدیم

ماه بردار گر آویخته شد دم نزدیم

وایِ آنانکه خطا رفتن و نا اهل شدند

تا گلو غرق به گرداب ابوجهل شدند

رخنه افتاده به دیوار اخوت افسوس

آتشِ تفرقه و دامن وحدت افسوس

امت واحده و این همه تحقیر شده

به زمین خورده و بشکسته و زنجیر شده

پوستین هر کی که پوشید پلنگش خوانیم

هر که از چشمه نترسید نهنگش خوانیم

این چنین خسته که ماییم خدا خیر کند

همه محتاج دعاییم خدا خیر کند

یاد آنانکه به زنجیر محمد گفتند

زیر باریدن شمشیر محمد گفتند

ما که شمشیر صف اول بدریم ای دوست

زائران شب عرفانی قدریم ای دوست

داغ ما سوز دل حضرت آدم دارد

زخم تاریخی ما جوش محرم دارد

به خود آیید دگر باره علم بر دارید

گر چه ره دور و دراز است قدم بر دارید

***

یا محمد سفری سخت و گران در پیش است

طرح گمراهی یک نسل جوان در پیش است

همه با چتر بر آیید هوا بارانی است

آسمان ابری و این ابر سیه شیطانی است

خاک از بارش آلوده لجن خواهد شد

سر زند سبزه گر از خاک رسن خواهد شد

بیم آن است که این فتنه فرا گیر شود

بهر نا بودی آن یک کمکی دیر شود

آنچه بر قدس روا داشته بر ما نکنند

خانۀ کو ز خدا هست کلیسا نکنند

هدف این است که از سایۀ خود رم نکنیم

بهر قربانی خود تیغ فراهم نکنیم

راه رفتن به عصا در نظر کور خوش است

با خبر باش صدای دهل از دور خوش است

غرض این است که یک دفعه تکانی بخوریم

و زِ سر چشمۀ خود آب روانی بخوریم

گنبد نقره ای برف نگون می گردد

باغ از محبس پائیز برون می گردد

هر درختی که بکاریم دری خواهد شد

چوب خشکیدۀ ما نیشکری خواهد شد

منشینیم کز همسایه قَرانی برسد

یا ز خیرات سرشان کف نانی برسد

وای آنکس که ز خوان دگران سیر شود

سر یک باد گلو با همه در گیر شود

به سر خوردن یک لقمه کشاکش نکنیم

چپر و مزرعه را طعمۀ آتش نکنیم

ای برادر سر مال دگران چانه مزن

چار زانو به سرِ خوان کریمانه مزن

که جهان پر بود از فایدۀ ناخورده

می برد باد، هر آن چیز که باد آورده

دشت، بی جاری دستان تو باغی نشود

چشم بیگانه برای تو چراغی نشود

ما چو خمخانه و انگور به هم محتاجیم

مثل آب و علف و نور به هم محتاجیم

خیز تا با کمر راست قدم برداریم

دفتر مشق سفید است قلم برداریم

شادمانی فراهم شده را نیم کنیم

بین همدیگر خود آینه تقسیم کنیم

تیغ اینک نه بکار است فراموشش کن

حرمت خلق اگر می شکند پوشش کن

هر چه آهن که تفنگی شده داسش سازیم

هر چه سنگر شده ویرانه، کلاسش سازیم

هر چه خاک است عرق ریخته خشتش سازیم

هر چه ویرانه ترین است بهشتش سازیم

هر چه سنگ است در این خاک قلم کاری کن

وطن ماست وطن دار وطنداری کن


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٧ توسط آصف رحمانی
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin